تبليغاتX
برای تو .... خدا

برای تو .... خدا

پندآموز

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نوشته شده در دوشنبه 1390/02/12ساعت 9:24 توسط انتظار یاس |


.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
میدونستید بر طبق قانون اگه 1 مرد با1 زن مجرد تصادف کنه ومنجر به نقص عضو او بشه باید با او ازدواج کنه؟؟؟؟؟؟
فقط هول نشید ...خیابون پر ماشینه
این ماشین نشد ... ماشین بعدی
به امید موفقیت


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/10ساعت 11:1 توسط انتظار یاس

گرفتم بعد عمري مدركي چند
و اينجانب شدم حالا مهندس

ندانستم كه ريزد از چپ و راست
ز پايين و از آن بالا مهندس

غضنفر گاري اش را هول نميداد
د ِ يالا هول بده يالا مهندس

تقي هم چونه ميزد كنج بازار
نمي ارزه واسم والا مهندس

به مرد قهوه چي ميگفت اصغر
دو تا چايي قند پهلو مهندس

شنيدم كودكي ميگفت در ده
به مردي با چپق خالو مهندس

ز جنب دكه اي بگذشت مردي
صدا آمد " آب آلبالو مهندس "

خلاصه ميخورد خون جماعت
هميشه بدتر از زالو مهندس

شنيدم با تشر ميگفت معمار
به آن وردست حمالش مهندس

همين مانده كه از فردا بگويند
به گوساله و امثالش مهندس

يهو ياد سكينه كردم اي داد
فداي آن لب و خالش مهندس

شنيدم كه عمل كرده دماغش
خبر داري از احوالش مهندس؟!

شنيدم بعد تنظيمات بيني
بهش ميگن همه خانوم مهندس

سرت رو درد آوردم من مهندس
سخن از هر دري اومد مهندس

يكي سيگار ميخواد اون سمت دكه
برو كه مشتري اومد مهندس

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت 11:8 توسط انتظار یاس

میگویند  وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند

 برای بازاری ها پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند.

هیچکدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد.

 وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند،

خواهر مظفّرالدین شاه و مادر مرحوم دکتر امینی رسید،

به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازار پول قرض کنی ؟

 من حاضرم  در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم.

و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود.

 به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد.

روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است.

 ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند.

کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است.

 آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟

مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل مسلم بن عقیل است

و من فکر کردم صلاح نیست در این روز عرق بفروشم.

 شاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است.

آنوقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:

"در این مملکت یک مرد واقعی داریم آنهم خانم فخر الدوله است

و یک مسلمان واقعی داریم آنهم قاراپط ارمنی است.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت 11:5 توسط انتظار یاس

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه،
 سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود.
 اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند
 ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد،
 زن پرسید: “من چقدر باید بپردازم؟”
و او به زن چنین گفت: “شما هیچ بدهی به من ندارید.
من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد.
 همونطور که من به شما کمک کردم.
 اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!”
 
***
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ،
ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره
 که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
 وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ،
 زن از در بیرون رفته بود،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
 در یادداشت چنین نوشته بود:
“شما هیچ بدهی به من ندارید."
 من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،
همونطور که من به شما کمک کردم
 اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،
باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت
در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:
دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه…”
به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک میکنه
و قول بدیم کهنگذاریم هیچ وقت زنجیر عشق به ما ختم بشه
این داستان رو برای هر کس که دوست دارید بفرستید…
نگذارید زنجیر عشق به شما ختم بشه
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت 10:51 توسط انتظار یاس

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت 10:38 توسط انتظار یاس


آخرين مطالب
» مرسی از اینکه اومدین
» قابل توجه دختر خانومای عزیز:
» چطوری مهندس؟
» مرد واقعی و مسلمان واقعی!!...
» داستان زنجیر عشق...
» مسلمان!!!
» میدونین چرا بارون می یاد؟؟
» روز تولد
» روز مرد
» شب آرزو

Design By : pesare jahaname